تبليغاتX
یادداشت های من
آن که بی باده کند جان مرا مست کجاست؟!
 

تنها براي دو چيز نمي‌توان حدي تصور نمود؛

جهان و حماقت بشر. البته در خصوص مورد اول زياد مطمئن نيستم.

آلبرت اينشتين

+ نوشته شده در  86/06/28ساعت   توسط پویا پاک‌نژاد  | 

اگر عمر دوباره داشتم

 

دان هرالد (Don Herold) كاريكاتوريست و طنزنويس آمريكايي در سال 1889 در اينديانا متولد شد و در سال 1966 از جهان رفت. دان هرالد داراي تاليفات زيادي است اما قطعه كوتاهش «اگر عمر دوباره داشتم...» او را در جهان معروف كرد . بخوانيد:

 

"البته آب ريخته را نتوان به كوزه باز گرداند، اما قانوني هم تدوين نشده كه فكرش را منع كرده باشد .

 

اگر عمر دوباره داشتم مي كوشيدم اشتباهات بيشتري مرتكب شوم. همه چيز را آسان مي گرفتم. از آنچه در عمر اولم بودم ابله تر مي شدم. فقط شماري اندك از رويدادهاي جهان را جدي مي گرفتم . اهميت كمتري به بهداشت مي دادم. به مسافرت بيشتر مي رفتم. از كوههاي بيشتري بالا مي رفتم و در رودخانه هاي بيشتري شنا مي كردم. بستني بيشتر مي خوردم و اسفناج كمتر . مشكلات واقعي بيشتري مي داشتم و مشكلات واهي كمتري. آخر، ببينيد، من از آن آدمهايي بوده ام كه بسيار مُحتاطانه و خيلي عاقلانه زندگي كرده ام، ساعت به ساعت، روز به روز. اوه، البته من هم لحظاتِ سرخوشي داشته ام. اما اگر عمر دوباره داشتم از اين لحظاتِ خوشي بيشتر مي داشتم. من هرگز جايي بدون يك دَماسنج، يك شيشه داروي قرقره، يك پالتوي باراني و يك چتر نجات نمي روم. اگر عمر دوباره داشتم، سبك تر سفر مي كردم .

 

اگر عمر دوباره داشتم، وقتِ بهار زودتر پا برهنه راه مي رفتم و وقتِ خزان ديرتر به اين لذت خاتمه مي دادم . از مدرسه بيشتر جيم مي شدم. گلوله هاي كاغذي بيشتري به معلم هايم پرتاب مي كردم . سگ هاي بيشتري به خانه مي آوردم. ديرتر به رختخواب مي رفتم و مي خوابيدم. بيشتر عاشق مي شدم. به ماهيگيري بيشتر مي رفتم. پايكوبي و دست افشاني بيشتر مي كردم. سوار چرخ و فلك بيشتر مي شدم. به سيرك بيشتر مي رفتم.

 

در روزگاري كه تقريباً همگان وقت و عمرشان را وقفِ بررسي وخامت اوضاع مي كنند، من بر پا مى شدم و به ستايش سهل و آسان تر گرفتن اوضاع مي پرداختم. زيرا من با ويل دورانت موافقم كه مي گويد : "شادي از خرد عاقل تر است ".

 

اگر عمر دوباره داشتم، گْلِ مينا از چمنزارها بيشتر مي چيدم *"

+ نوشته شده در  86/06/28ساعت   توسط پویا پاک‌نژاد  | 

                    ·آن کس که شایسته است تا از اقیانوس بی کران حیات آب بنوشد ، این شایستگی را نیز دارد که تو جام او را از جویبار کوچک خود پر کنی.

                   ·در اعماق ، شوقی است که آدمی را از دیده به نادیده و بسوی فلسفه و ملکوت سوق می دهد.

                    ·خداوند دانشی به شما عطا کرده است که با نور آن نه تنها او را پرستش کنید بلکه ، ضعف و قدرت خود را نیز به عیان ببینید.

                    ·اگر عشق در پی چیزی جز کشف اسرار عشق باشد ، به حقیقت عشق نیست ، بلکه دامی می گسترد و در آن صیدی جز کالای بیهوده نمی افتد.

                    ·زندگی عزمی است که با جوانی همراه می شود ، کوششی است که به کمال می رسد و خردی است که پیری را به دنبال دارد.

                    ·همه آنچه در خلقت است ، در درون شما نیز هست . و هر آنچه درون شماست ، در خلقت نیز وجود دارد.

                    ·ایمان خود را زیبایی بخشید و آنرا همانند خداوند پرستش کنید. زیرا ایمان ، اثر کامل و آشکار خداوند است.

                    ·شاید بتوان دست و پای انسان را به زندان تاریک افکند ، ولی نمی توان افکار او را که آزاد است به اسارت در آورد.

                    ·فیلسوفی به رفتگری گفت : برای تو نگرانم. تو شغل کثیف و دشواری داری. رفتگر گفت : متشکرم آقا، می توانم شما شما را بپرسم؟ فیلسوف پاسخ داد : من افکار و تمایلات و اعمال مردم را مطالعه می کنم. سپس رفتگر در حالیکه می رفت تا جارویش را بردارد ، لبخندی زد و گفت : من هم برای تو نگرانم.

                    ·ارزش انسان به دانش و کردار اوست ، نه به رنگ ، مذهب ، نژاد و تبارش.

                    ·خداوند مشعلی لز زیبایی و دانایی در قلب تان به ودیعه نهاده است. گناه است اگر بگذارید خاموش شود و به خاکستر بدل گردد.

                    ·صبر را با تمام وجودت تجربه نما ، بگذار زمانهای خداوند پدید آیند ، بگذار خداوند آنچه را که شایسته است در زمان مخصوصش برایت به انجام برساند.

                    ·دنیا، محلی است نیکو برای آنانکه با خداوند تجربه اش می کنند. دنیا ، محلی است مهیب برای آنانکه خداوند را فراموش می کنند. دنیا ، نسبی است برای من و برای تو و تو می دانی که هرچیز اگر حقیقت بود، نیکویی تمام بود.

                    ·آیا روزی فرا خواهد رسید که طبیعت آموزگار آدمی باشد ، انسانیت کتابش، و زندگی آموزه او .

                    ·ما چه بسا در فصول مختلف سال تغییر کنیم ، اما چنین نیست تغییر فصول ما را عوض کند.

                    ·خوش بین ، گل را می بیند ، نه خارهایش را . بدبین بر خارها تامل میکند و گل را به تمامی از یاد می برد.

                    ·آنکه غرض خود را زیر جاذبه کلمات رنگارنگ پنهان می کند ، به مانند زنی است که زشتی اش را با بزکی غلیظ می پوشاند.

                    ·براستی که حقیقت چیزی است فراتر از اندیشه های زمینی ، نه تغییری می پذیرد و نه در زمان نابود می گردد بلکه با تمام زیبایی و تازگی هایش باقی می ماند برای آنانکه براستی به دنبال حقیقت هستند و نه به جهت آنان که به تفکرات زمینی خویش می خواهند آنرا به مانند ابزاری به جهت پیشبرد اهدافشان استفاده کنند .

                    ·آن را که آیندگان را بر حق می کند و گذشتگان را نجات می بخشد دوست می دارم، زیرا می خواهد جان بر سر اکنونیان نهد.

                    ·عشق ، آن شراب مقدسی است که خدایان از قلب خود می گیرند به قلب انسانها می ریزند.

                    ·خداوند روح آدمی را با دو بال آفرید تا بر فراز آسمان عشق و آزادی پرواز کند.

                    ·فقط کسانی که از من بالاترند ، حق دارند مرا بستایند و یا حقیرم شمارند.

                    ·فقط آنها که از من پایین ترند می توانند به من حسادت و تنفر بورزند.

                    ·روباهی هنگام طلوع خورشید سایه خود را دید و گفت : من امروز برای ناهار شتری را خواهم خورد. و آنگاه تمام صبح را برای یافتن شتر به سر برد. اما هنگام ظهر که دوباره سایه اش را دید ، گفت : موشی را خواهم خورد.

                    ·افکار ، جایگاهی والاتر از دنیای ظاهری دارد.

                    ·هنگامی که عشق دامن می گسترد ، کلام خاموش می ماند.

                    ·هیچ کس را سبک مغز بر نشمار ، زیرا ما به راستی نه خردمندیم و نه سبک مغز. ما برگهایی سبز بر درخت زندگی هستیم و زندگی بی تردید در فراسوی خرد و سبک مغزی جای دارد.

                    ·در زندگی مشترک ، قلبهایتان را به یکدیگر ببخشید اما نه برای نگاه داشتن ، زیرا تنها دست زندگی است که می تواند قلبها را در خود نگاه دارد.

                    ·اگر هستی بر نیستی برتر نمی بود ، نمی بایست چیزی به وجود می آمد.

                    ·منطق ، نوری است در ظلمت ، همانگونه که خشم ، ظلمتی است در مین نور.

                    ·عشق چنین است : آهی از اقیانوس احساس ، اشکی از آسمان اندیشه و لبخندی از کشتزار روح.

                    ·زیبایی ، آن چیزی است که روح را جذب می کند به آن عشق می بخشد ، و بی آنکه چیزی از او بگیرد.

                    ·در دل هر زمستان ، تپشی از بهار هست و در پوشش سیاه شب ، لبخندی از طلوع نمایان است.

                    ·هر آنچه در زمین است ، مطابق با قانون طبیعت بنا شده است . و از این قانون ، شکوه و لذت آزادی پدیدار می گردد.

                    ·شایسته آن است منطق و شوق یا هقل و عشق همچون دو مهمان عزیز در خانه شما با هم زندگی کنند. بی گمان شما مهمانی گرامی تر از مهمان دیگر نخواهید داشت. زیرا هرکس به یکی از آنها بیشتر عنایت کند ، مهر و ایمان هر دو را از دست خواهد داد.

                    ·چنانچه هسته باید نخست دل خاک را بشکافد تا راز دلش در آفتاب عریان شود ، آدمی نیز باید رنج شکافتن را بشناسد تا به شکفتن رسد.

                    ·درود بر شما ای لبهایی که درود را ادا کردید ، در حالیکه طعم تلخ بدرود را می چشید.

جبران خلیل جبران - تندیس پیامبر

+ نوشته شده در  86/06/28ساعت   توسط پویا پاک‌نژاد  |