روزها فکر من این است و همه شب سخنم که چرا غافل از احوال دل خویشتنم از کجا آمدهام؟ آمدنم بهر چه بود؟ به کجا میروم؟ آخر ننمایی وطنم! مرغ باغ ملکوتم، نیام از عالم خاک چند روزی قفسی ساختهاند، از بدنم
می توانم نگهدارم دستی دیگر را چرا که کسی دست مرا گرفته است به زندگی پیوندم داده است.
- - -
امروز دوستی پیدا کردم که منو خوشحال میکنه و من خیلی خوشحالم که اون من رو خوشحال میکنه چون این خیلی مهمه اگه من خوشحال بشم همسایه های من هم خوشحال میشن خانواده ام همکارام و مردمی که هر روز میبینم اونا اگر خوشحال بشن خب٬ خیلیای دیگه هم خوشحال میشن اینجوری شاید حال دنیا یه کم بهتر بشه پس چه خوبه که دوستی پیدا کردم که من رو خوشحال میکنه!