تبليغاتX
یادداشت های من
آن که بی باده کند جان مرا مست کجاست؟!


+ نوشته شده در  87/06/22ساعت   توسط پویا پاک‌نژاد  | 

 اگر مي خواهيد خدا را بشناسيد ، در پي كشف رازها نباشيد .

بلكه به گرداگرد خويش نگاه كنيد ، او را خواهيد ديد كه با كودكان تان سرگرم بازي است .

و به آسمان بنگريد ، او را خواهيد ديد كه در ميان ابرها گام بر مي دارد ، در حالي كه دست هايش را در آذرخش دراز كرده است و در باران پايين مي آيد .

او را خواهيد ديد كه در گل ها مي خندد ، آن گاه به پا مي خيزد و در لابلاي درختان ، د ستانش را براي شما تكان مي دهد .


خلیل جبران




+ نوشته شده در  87/06/20ساعت   توسط پویا پاک‌نژاد  | 

+ نوشته شده در  87/06/19ساعت   توسط پویا پاک‌نژاد  | 

ای خدا!
چی کار کنم!
هو،هو،...!
خسته شدم!
فکر کنم بهش میگن گه گیجه!
آره، همون گه گیجه گرفتم!
درست موقعی که همه وقتم رو برای کمپل و المپیاد زیست گذاشته بودم معلوم شد که معلوم نیست کدوم شهر باید زندگی!
و همین طور کدوم مدرسه!
بهش میگم که تو رو خدا تکلیفم رو معلوم کن!
میگم جونه من یه کاری کن که من بدونم قراره کجا زندگی کنم و کجا تحصیل کنم!
کدوم مدرسه برم؟!
میخنده و میگه خب معلومه که!
تو قطعا توی کره زمین زندگی میکنی و همین طور توی کره زمین درس میخونی!
ای خدا!
میگم آخه مادر من یعنی چی؟
من از وقتی که دارم تغییر رشته میدم و از مفید3 میرم 100 تا اتفاق افتاده!
یه بار قرار شده برم مدرسه کوثران اونجا تجربی بخونم!
یه بار دیگه قرار شد برم اصفهان مدسه شاهد!
8،7 بار هم که برای مالزی اقدام کردم!
ای خدا!
چی کار کنم؟!
کمکم کن!
امروز از سر کار برگشته!
میگم: مادر جان! چه کنم 20 روز دیگه اول مهره!
میگه : میخوام بفرستمت ترکیه!

خدایا!


+ نوشته شده در  87/06/11ساعت   توسط پویا پاک‌نژاد  |