تبليغاتX
یادداشت های من
آن که بی باده کند جان مرا مست کجاست؟!

در هوایت بی​قرارم روز و شبروز و شب را همچو خود مجنون کنمجان و دل از عاشقان می​خواستندتا نیابم آن چه در مغز منستتا که عشقت مطربی آغاز کردمی​زنی تو زخمه و بر می​رودساقیی کردی بشر را چل صبوحای مهار عاشقان در دست تومی​کشم مستانه بارت بی​خبرتا بنگشایی به قندت روزه​امچون ز خوان فضل روزه بشکنمجان روز و جان شب ای جان توتا به سالی نیستم موقوف عیدزان شبی که وعده کردی روز بعدبس که کشت مهر جانم تشنه است

سر ز پایت برندارم روز و شبروز و شب را کی گذارم روز و شبجان و دل را می​سپارم روز و شبیک زمانی سر نخارم روز و شبگاه چنگم گاه تارم روز و شبتا به گردون زیر و زارم روز و شبزان خمیر اندر خمارم روز و شبدر میان این قطارم روز و شبهمچو اشتر زیر بارم روز و شبتا قیامت روزه دارم روز و شبعید باشد روزگارم روز و شبانتظارم انتظارم روز و شببا مه تو عیدوارم روز و شبروز و شب را می​شمارم روز و شبز ابر دیده اشکبارم روز و شب

حضرت مولانا

 


سلام!

۵شنبه هفته ی آینده(۳ بهمن ۱۳۸۷) المپیاد(مرحله اول زیست شناسی) دارم!

فکر کنم نتونم دیگه on(آنلاین) بشم! ولی به دعای شما ها محتاجم!

من خودم موقع دعا و مناجات و خیلی وقت های دیگه همین غزل بالا رو می خونم! حس خوبی بهم میده! شما هم امتحان کنید!

 

التماس دعا - ‍‍پویا 

+ نوشته شده در  87/10/20ساعت   توسط پویا پاک‌نژاد  |