تبليغاتX
یادداشت های من
آن که بی باده کند جان مرا مست کجاست؟!

بهار را باور کن

باز کن پنجره ها را، که نسیم
روز میلاد اقاقی ها را
جشن می گیرد
و بهار
روی هر شاخه، کنار هر برگ
شمع روشن کرده ست

همه ی چلچله ها برگشتند
و طراوت را فریاد زدند
کوچه یکپارچه آواز شده است
و درخت گیلاس
هدیه ی جشن اقاقی ها را
گل بدامن کرده است.

باز کن پنجره ها را، ای دوست
هیچ یادت هست
که زمین را عطشی وحشی سوخت؟
برگ ها پژمردند؟
تشنگی با جگر خاک چه کرد؟

هیچ یادت هست
توی تاریکی شب های بلند
سیلی سرما با تاک چه کرد؟
با سر و سینه گل های سپید
نیمه شب باد غضبناک چه کرد؟
هیچ یادت هست؟

حالیا معجزه ی باران را باور کن
و سخاوت را در چشم چمن زار ببین
و محبت را در روح نسیم
که در این کوچه ی تنگ
با همین دست تهی
روز میلاد اقاقی ها را
جشن می گیرد!

خاک جان یافته است
تو چرا سنگ شدی؟
تو چرا اینهمه دلتنگ شدی؟
باز کن پنجره ها را
                 و بهاران را
                         باور کن.

 

فریدون مشیری

+ نوشته شده در  87/12/30ساعت   توسط باران (پویا پاک‌نژاد)  | 

ای قوم به حج رفته کجایید کجاییدمعشوق تو همسایه و دیوار به دیوارگر صورت بی​صورت معشوق ببینیدده بار از آن راه بدان خانه برفتیدآن خانه لطیفست نشان​هاش بگفتیدیک دسته گل کو اگر آن باغ بدیدیتبا این همه آن رنج شما گنج شما باد معشوق همین جاست بیایید بیاییددر بادیه سرگشته شما در چه هواییدهم خواجه و هم خانه و هم کعبه شماییدیک بار از این خانه بر این بام برآییداز خواجه آن خانه نشانی بنماییدیک گوهر جان کو اگر از بحر خداییدافسوس که بر گنج شما پرده شمایید

مولانا

 

+ نوشته شده در  87/12/27ساعت   توسط باران (پویا پاک‌نژاد)  | 

+ نوشته شده در  87/12/23ساعت   توسط باران (پویا پاک‌نژاد)  | 

دزده چون جان می روی٬ اندر میان جان من
سرو خرامان منی٬ ای رونق بستان من

چون می روی بی من مرو٬ ای جان جان٬ بی تن مرو
وز چشم من بیرون مشو٬ ای شعله ی تابان من

هفت آسمان را بردرم وز هفت دریا بگذرم
چون دلبرانه بنگری در جان سرگردان من

نا آمدی اندر برم٬ شد کفر و ایمان چاکرم
ای دیدن تو دین من٬ وی روی تو ایمان من

بی پا و سر کردی مرا٬ بی خواب و خور کردی مرا
سر مست خندان اندر آ٬ ای یوسف کنعان من

از لطق تو چون جان شدم٬ وز خویشتن پنهان شدم
ای هست تو پنهان شده در هستی پنهان من

گل جامه در از دست تو٬ وی چشم نرگس مست تو
ای شاخه ها آبست تو٬ وی باغ بی پایان من

یک لحظه داغم می کشی٬ یک دم به باغم می کشی
پیش چراغم می کشی٬ تا وا شود چشمان من

ای جان پیش از جانها٬ وی کان پیش کانها
ای آن پیش از آن ها٬ ای آن من ای آن من

منزلگه ما خاک نی٬ گر تن بریزد باک نی
اندیشه ام افلاک نی٬ ای وصل تو کیوان من

مر اهل کشتی را لحد در بحر باشد تا ابد
در آب حیوان مرگ کو ای بحر من٬ عمان من

«حضرت مولانا»

+ نوشته شده در  87/12/20ساعت   توسط باران (پویا پاک‌نژاد)  | 

مقدمه:

عاشق که شدم
دنیا یه بادکنک بزرگ قرمز شد و هوا رفت
آنقدر بالا و بالاتر رقت
که به خورشید چسبید و ترکید
حالا مواظبم که دفعه بهد که عاشق شدم
یه نخ سر دنیا ببندم
که خیلی بالا نره
می ترسم این بار هم یا گمش کنم یا بترکه!

(شل سیلور استاین)


اصل ماجرا:

بالاخره بعد از مدتها انتظار چیزی که اصلا انتظارش را نمی کشیدم رخ داد!

 البته یه وقت فکر نکنین ناراحتم! نه نه! اصلا! فکرش رو هم نکنین! حتما مصلحت این بوده! نه نه اینها هم گریه شوقه!

آخه مگر می توانم خوشحال باشم! مگر نمیدانید که اسم من در اسامی پذیرفته شدگان در مرحله اول المپیاد زیست شناسی نبود! پس چگونه در ذهن خود می پندارید که من نباید بگریم؟!

عجب! البته ما خدا را شکر می کنیم! حقیقتا رویمان نمی شود که شکرش نکنیم! ولی می توانم به او بگویم که مقداری از وی دلگیرم! البته امیدواریم ناشکری محسوب نشود!

البته از حق نگذریم ما به خاطر بودنمان باید که پروردگارمان را شکر بگوییم! ولی چه کنیم! جوانیم و نادان! آخر کسی نیست که گوید:"پسر جان قبول نشدن در المپیاد که مهم نیست! خدا را شکر کن که تنت سالم است!" حال که می اندیشم پی می برم که همان به که کسی نیست که این را بگوید!

مادر محترم برای دلداری دادنمان گفت:"پسرم! عزیزم! قشنگم! پویا جون! اینها که مهم نیست! در آینده اتفاقات بسیار بدتری می افتد!" جالب است! نه؟! برای دلداری داشت من را از آینده نا امید می کرد!

البته خدا را شکر!


علی آقا می گفت زمانی که چند نفر به ما هدیه ای می دهند گاهی اشخاصی که بسیار برای ما مهم هستند و خیلی دوستشان داریم اگر کم ارزش ترین چیزها را به بدهند بازهم ما خوشحالیم و از آن چیز به شکل خاصی مراقبت می کنیم! همیشه هم همین مثال رو میزنه و میگه: اگر از یار چوب کبریت سوخته هم بگیریم می رویم توی جاهای خاصی ازش مراقبت می کنیم و سعی می کنیم آسیبی نبینه و دلیلش هم اون چیزه نیست اون کسیه که این رو داده!

البته جملات علی آقا خیلی بهتره و من به زبون خودم نوشتم ولی یه جمله هست که هر وقت در این مورد صحبت میکنه میگه و اون هم اینه که: "به دست دهنده نگاه کنیم!"


ای دوست شکر بهتر یا آنک شکر سازد      

 

خوبی قمر بهتر یا آنک قمر سازد

ای باغ توی خوشتر یا گلشن گل در تو

 

      یا آنک برآرد گل صد نرگس تر سازد

ای عقل تو به باشی در دانش و در بینش

 

      یا آنک به هر لحظه صد عقل و نظر سازد

ای عشق اگر چه تو آشفته و پرتابی

 

      چیزیست که از آتش بر عشق کمر سازد

بیخود شده آنم سرگشته و حیرانم

 

      گاهیم بسوزد پر گاهی سر و پر سازد

دریای دل از لطفش پرخسرو و پرشیرین

 

      وز قطره اندیشه صد گونه گهر سازد

آن جمله گهرها را اندرشکند در عشق

 

      وان عشق عجایب را هم چیز دگر سازد

شمس الحق تبریزی چون شمس دل ما را

 

     

در فعل کند تیغی در ذات سپر سازد

مولانا


البته یه چیزه دیگه هم که میگه اینه که اگر ما چیزی رو می خوایم و بهش نمی رسیم حقیقتا اون رو نمی خواستیم! فکر کنم من هم باید برم در ناخود آگاهم جستجو کنم که چرا نمی خواستم المپیاد قبول بشم؟!

البته خیلی هم مهم نیست! به قول حاج مهدی نیازاده که در یکی از پست هاش نوشته بود(البته به قول قرآن):

(( فَعَسَی اَن تَکرَهوا شیئاً و یجعلَ اللهُ فیهِ خَیراً کثیراً ))

چه بسا چیزی را ناپسند می دانید ، در حالی که خداوند در آن خیر فراوان قرار داده است .


البته یه چیزه دیگه هم که خیلی به نظرم مهمه اینه که اینقدر به یه چیزی گیر ندیم و خیلی روان در عین حال که استفاده لازمه رو از وقایع می کنیم بگذریم!


این بیت رو هم همین جوری می نویسم! باشد که ما هم از خاصان درگاهش باشیم!

خنک آن قمار بازی که بباخت آنچه بودش
بنماند هیچش الا هوس قمار دیگر
 
 
 
التماس دعا - پویا


+ نوشته شده در  87/12/14ساعت   توسط باران (پویا پاک‌نژاد)  | 

اسامی پذیرفته شدگان مرحله او المپیاد فیزیک

اسامی پذیرفته شدگان مرحله او المپیاد ریاضی

 

موقعی که داشتم بین ۳۱۵ نفر قبولی المپیاد فیزیک اسم بابک رو پیدا می کردم پاهام ملرزید اونم پشت تلفن به من می گفت: "عجله کن٬ زود بگو من قبول شدم یا نه" یه لحظه ناامید شدم گفتم نکنه امسال هم قبول نشه تقریبا بغض کرده بودم که یهو دیدم نفر ۲۰۱ بابک علی یاری هست و اینقدر خوشحال شدم که نگو! یاد اون روزها افتادم که تا صبح بیدار میموندیم و المپیاد میخوندیم! مبارکش باشه خیلی خوشحال شدم! واقعا حقش بود! به گرفتن طلا!

بعد که بهش گفتم دنبال اسم بقیه بچه ها گشتم جی جی٬ اسی٬ رضا و ... از رفقیای سروش و مفید ۳ فقط بابک فیزیک قبول شده بود! البته همه ی دوستای مفید۲ ایی قبول شده بودن مثل رضا که توی نجوم ۲سال پیش نقره جهانی گرفت!(رضا امسال هم شرکت کرد! امیدوارم باز هم مدال جهانی بیاره!) البته موقعی که اسم ها رو نگاه کردم دیدم خیلی از رفقای دوران دبستان و راهنمایی قبول شدن ولی هیچ نشونی ندارم ازشون که بهشون تبریک بگم! مثل: سیاوش٬ میکائیل٬ سروش٬ محمد حسین و ...

بعد رفتم سراغ بچه های قبول شده در المپیاد ریاضی! اصلا حواسم به حسین و مصطفی نبود و فقط داشتم دنبال اسم بچه های سروش می گشتم! مثل:ارسلان و حاجی! و اونا قبول نشده بودن! پیش خودم گفتم مهم نیست! ارسلان که رفت کانادا و حاج احمد هم ان شاء الله المپیاد شیمی قبول میشه! ولی همین طور که داشتم میگشتم چشمم خورد به نفر ۴۶۵ دیدم نوشته مصطفی عاملی اونقدر خوشحال شدم! سریع زنگ زدم به بابک و یه بار دیگه بهش تبریک گفتم و سریع شماره مصطفی رو گرفتم! اون هم موقعی که شنید مثل بابک خیلی خوشحال شد و اون هم مثل بابک از اعلام نتایج خبر نداشت! بازم خدا رو شکر که تونستم دل دو نفر رو شاد کنم! البته المپیاد ریاضی هم مثل المپیاد قیزیک اسم آشنا زیاد توش بود از بچه های راهنمایی و دبستان ولی حیف که هیچ خبری و نشونی از اونها ندارم و گرنه خیلی دوست داشتم به اونها هم تبریک بگم!

به هر حال به همه ی دوستان المپیادی خسته نباشید میگم و برای همشون آرزوی موفقیت! امیدوارم همگی پذیرفته شدگان مدال طلای جهانی بگیرند!(از دنیا که کم نمیاد! مگه نه؟!) به هر حال هر کس که قبول شده و نشده قطعا خیر بوده و باید خواست خداوند متعال و مهربان را پذیرفت!

امیدوارم که من هم نیز در المپیاد زیست شناسی قول شوم!

عبارت نیرو بخش: الحمدلله من در مرحله اول المپیاد زیست شناسی قبول هستم! و ان شاء الله مدال طلای المپیاد را دارم!  توکل به خدا! من هرچی دلم بخواد میگم ولی هر چی که اون بخواهد میشه!

 

در آخر هم یه شعر از سهراب مینویسم:

زندگی خالی نیست

مهربانی هست٬ سیب هست٬ ایمان هست

آری آری تا شقایق هست زندگی باید کرد

 

 

التماس دعا - پویا

+ نوشته شده در  87/12/10ساعت   توسط باران (پویا پاک‌نژاد)  | 

هله،نومید نباشید که تو را یار براند

گرت امروز براند نه که فردات بخواند

در اگر بر تو ببندد مرو و صبر کن آنجا

ز پس صبر تو را او به سر صدر نشاند

و اگر بر تو ببندد همه درها و گذرها

ره پنهان بنماید که کس آن را نداند

نه که قصاب به خنجر چو سر میش ببرد

نهلد کشته خود راکشد آن گاه کشاند

چو دم میش نماند ز دم خود کندش پر

تو ببینی دم یزدان به کجاهات رساند

به مثل گفتم این را و اگر نه کرم او

نکشد هیچ کسی را و ز کشتن برهاند

هله خاموش که شمس الحق تبریز

از این می همگان را بچشاند،بچشاند


این غزل فوق العاده است!

این هفته توی محفل به خاطر مشکلات حالم گرفته بود که این غزل رو خوندن! اصلا حالم عوض شد دقیقا چند دقیقه قبل از این که غزل رو بخونن از همه چیز و همه کس نا امید بودم!

به قول علی آقا (استاد محفل مولانا) هیچ چیز تصادفی نیست!

امیدوارم شما هم حال این غزل رو برده باشید!

 

 

التماس دعا - پویا

+ نوشته شده در  87/12/08ساعت   توسط باران (پویا پاک‌نژاد)  |