تبليغاتX
یادداشت های من
آن که بی باده کند جان مرا مست کجاست؟!

متاسفانه یا شاید هم خوشبختانه من هم بزرگ می شوم! و من هم کنکوری می شوم.

در مجله ی یکی از آموزشگاه های کنکور در مورد ارزیابی خود داستانی بود که می خواهم با شما سهیم شوم.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پسر کوچکی وارد مغازه ای شد، جعبه نوشابه را به سمت تلفن هل داد. بر روی جعبه رفت تا دستش به دکمه های تلفن برسد و شروع کرد به گرفتن شماره. مغازه دار متوجه پسر بود و به مکلماتش گوش می داد. پسرک پرسید:خانم می توانم خواهش کنم کوتاه کردن چمنهای حیاط خانه تان را به من بسپارید؟ زن پاسخ داد: کسی هست که این کار را برایم انجام می دهد. پسرک گفت: خانم من این کار را با نصف قیمتی که او انجام می دهد انجام می دهم.
زن در جوابش گفت که از کار این فرد کاملا راضی است. پسرک بیشتر اصرار کرد و پیشنهاد داد: خانم من پیاده رو و جدول جلوی خانه را هم برایتان جارو می کنم. در این صورت شما در یکشنبه زیباترین چمن را در کل شهر خواهید داشت.
مجددا زن پاسخش منفی بود.
پسرک در حالی که لبخندی بر لب داشت، گوشی را گذاشت. مغازه دار که به صحبتهای او گوش داده بود به سمتش رفت و گفت: پسر از رفتارت خوشم آمد. به خاطر اینکه روحیه خاص و خوبی داری. دوست دارم کاری به تو بدهم.
پسرک جواب داد: نه ممنون، من فط داشتم عملکردم را می سنجیدم. من همان کسی هستم که برای این خانم کار می کند.

- - -

راستی چند وقته که جواب نظرهاتون رو زیرش مینویسم اگر خواستین بخونید.

+ نوشته شده در  88/04/20ساعت   توسط پویا پاک‌نژاد  | 

 

وقتی خواستم زندگی کنم، راهم را بستند.

وقتی خواستم ستایش کنم، گفتند خرافات است.

وقتی خواستم عاشق شوم گفتند دروغ است.

وقتی خواستم بخندم، گفتند دیوانه است.

دنیا را نگه دارید، میخواهم پیاده شوم.

(دکتر علی شریعتی)

+ نوشته شده در  88/04/08ساعت   توسط پویا پاک‌نژاد  |