|
آن که بی باده کند جان مرا مست کجاست؟!
|
فعلا کنکوری هستم!
فعلا باید حداقل روزی ۵ساعت مطالعه داشته باشم!
فعلا محتاج دعای شما هستم.(پای سفره افطار به فکر من هم باشید)
و فعلا نمی توانم وبلاگ رو آپدیت کنم.
...
یک داستانک برای مسابقه ای با موضوع ۵۹کلمه در مورد ایثار٬مقاومت و شجاعت نوشتم و می خواهم نظر شما رو در موردش بدونم.
باخت و شناخت
می گویم: می خواهم عاشق باشم، تاکنون عاشق بوده ای؟
می گوید: باید ایثار کنی، بدون ایثار نمی توان عشق ورزید.
می گویم: چگونه ایثار کنم؟ تاکنون ایثار کرده ای؟
می گوید: باید مقاومت کنی، بدون مقاومت نمی توان ایثار کرد.
می گویم: چگونه مقاومت کنم؟ تاکنون مقاومت کرده ای؟
می گوید: باید شجاع باشی، بدون شجاعت نمی توان مقاومت کرد.
می گویم: دیگر عاشق شده ام. تاکنون عاشق بوده ای؟!
چند وقتی بود که داشتم در مورد واقعیت و خیال فکر می کردم و می خوندم که از این متن از فیلسوف چینی خیلی خوشم اومد:
زمانی من جوانگ جو ، به خواب دیدم که پروانه ای هستم که در اطراف میپرد ،با تمام نیازهای یک پروانه ،و در خیالات خود یک پروانه بودم ،و از وجود انسانی خویش بی خبر.ناگهان از خواب جستم و خود را دیدم که جوانگ جو هستم .اینک نمیدانم که من انسانی بودم خواب پروانه ای دیدم و یا پروانه ای هستم که خواب میبیند و خود را انسان میپندارد.(جوانگ جو فیلسوف چینی )
چند عکس جالب از زاینده رود خشک شده٬ یه صندوق صدقات عجیب، نقاشی های پسرخاله ۷ساله ام و تاثیر انتخابات٬ یک امام زاده با صفا در اصفهان در ادامه مطلب.
رَبَّنَا لاَ تُزِغْ قُلُوبَنَا بَعْدَ إِذْ هَدَيْتَنَا وَهَبْ لَنَا مِن لَّدُنكَ رَحْمَةً إِنَّكَ أَنتَ الْوَهَّابُ
(بارالها ، دل هاي ما را به باطل ميل مده پس از آنكه به حق هدايت فرمودي ، و به ما از لطف خويش اجر كامل عطا فرما كه همانا تويي بخشنده بي عوض و منت .)
ای با من و پنهان چو دل!
قصد کردم توی این ماه رمضان واقعا از دل سلامت کنم.

همگان برای فرار مضاف بر دو پای خود دو پای دیگر نیز قرض می کنند. ولی من می خواهم برای ماندن دو پا(البته تا اطلاع ثانوی پسشان نمی دهم) قرض کنم. هر کسی که فعلا به پایش نیازی ندارد به من کمک کند!
با تشکر
*چند وقت پیش سوار یک تاکسی در خط تجریش-ولنجک شدم که توی کل اتاق ماشین پوسترها و شعرهای سهراب سپهری بود خیلی حال کردم.
ولی مجموعا بنا به دلایلی فعلا هوای حوصله ام خیلی خیلی ابری است. کلی حالم گرفتس. میدونید! یک سری مسایل خانوادگی هست که تقریبا داغونم کرده
*البته یه رفیق با حال هم پیدا کردم. آقایی که روی موتورش کار می کرد(یعنی با موتور مسافر کشی میکرد) شمارش رو هم بهم داد، گفت هر وقت مشکلی داشتی میتونی روی من حساب کنی. آدم باحالی بود. مجموعا انرژی خیلی مثبتی داشت. در مورد هدف صحبت کرد و چگونگی رسیدن بهش. میدونی از دانشگاه تهران مدرک کارشناسی علوم سیاسی داشت! کمی هم در مورد ذکر می گفت.
گفت: الحمدلله
یاد فیلم یک تکه نان کمال تبریزی افتادم، فوق العاده است.
سوار موتور که بودیم چند لحظه ای سرم رو بالا گرفتم و دستانم رو باز کردم. ستاره های آسمان شب پشت ابرها قایم شده بودند ولی ابرها را هم باید از بین تیر های چراغ برق و شاخه های درختان جستجو میکردی.
*یه پیشنهاد: حتما فیلم به تکه نان رو ببینید.(فکر کنم حدودا مال ۵ سال پیشه)
قسمتی از فیلم که من خیلی خوشم میاد میگه که:
تو هم خوبی ولی خوب بودن کافی نیست باید بگی
گفتنش هم کافی نیست باید کار کنی، کل عالم در حال کارند
و...
دیگه بقیش رو خودتون ببینید!
خیلی التماس دعا. عجیب حالی دارم. کلی گریه کردم. اصلا نمی دونم چی شده.
چند شب پیش بعد از مدتها به غزلیات شمس تفالی زدم. غزل باحال و تاثیرگذاری اومد که می خواهم با شما سهیم بشم. (عزل به صورت عکس زیر متن است، برای مشاهده باید کمی صبر کنید تا بارگذاری شود-اگر بازهم موفق به دیدن عزل به هر علتی نشدید بر روی این لینک کلیک کنید.)
التماس دعا - پویا
متاسفانه یا شاید هم خوشبختانه من هم بزرگ می شوم! و من هم کنکوری می شوم.
در مجله ی یکی از آموزشگاه های کنکور در مورد ارزیابی خود داستانی بود که می خواهم با شما سهیم شوم.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پسر کوچکی وارد مغازه ای شد، جعبه نوشابه را به سمت تلفن هل داد. بر روی جعبه
رفت تا دستش به دکمه های تلفن برسد و شروع کرد به گرفتن شماره. مغازه دار متوجه
پسر بود و به مکلماتش گوش می داد. پسرک پرسید:خانم می توانم خواهش کنم کوتاه کردن
چمنهای حیاط خانه تان را به من بسپارید؟ زن پاسخ داد: کسی هست که این کار را برایم
انجام می دهد. پسرک گفت: خانم من این کار را با نصف قیمتی که او انجام می دهد
انجام می دهم.
زن در جوابش گفت که از کار این فرد کاملا راضی است. پسرک بیشتر اصرار کرد و
پیشنهاد داد: خانم من پیاده رو و جدول جلوی خانه را هم برایتان جارو می کنم. در
این صورت شما در یکشنبه زیباترین چمن را در کل شهر خواهید داشت.
مجددا زن پاسخش منفی بود.
پسرک در حالی که لبخندی بر لب داشت، گوشی را گذاشت. مغازه دار که به صحبتهای او
گوش داده بود به سمتش رفت و گفت: پسر از رفتارت خوشم آمد. به خاطر اینکه روحیه خاص
و خوبی داری. دوست دارم کاری به تو بدهم.
پسرک جواب داد: نه ممنون، من فط داشتم عملکردم را می سنجیدم. من همان کسی هستم که
برای این خانم کار می کند.
- - -
راستی چند وقته که جواب نظرهاتون رو زیرش مینویسم اگر خواستین بخونید.
تا که قانون عرب بر جای مهر آریاست
زادبوم ما اسیر درد و نیرنگ و ریاست
تا که ضحاکان حکومت می کنند بر جای عشق
جای شادی بر عذار مادران باشد سرشک
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

-----------------------------------------------------
سلام!
نمی دونستم چی بنویسم. از طرفی امتحانها بود، از طرفی شرایط خانواده و از طرف دیگر الطاف سران حکومتی به من و بقیه دوستان! ترجیح دادم مثل همیشه که حرفهام رو با شعر می زنم این بار با یک شعر حرف دلم رو بیان کنم. البته این بار شعرش نه برای خودمه، نه برای مولانا، نه برای سهراب سپهری و نه برای ...
شعرش رو یکی از داییم هام گفته که هم حق پدری به گردنم داره هم مادری و هم استادی، فکر نمی کنم در کل هستی و کاینات کسی رو به اندازه دایی امیر دوست داشته باشم!
التماس دعا
عذر خواهی
شرمنده به خاطر اینکه تا ۲۰ خرداد نمی تونم بیام و سر بزنم (به دلیل امتحانات) و البته در این یک ماه اخیر هم خیلی کم گذاشتم (البته برای بقیه کارها نه درس) مثلا محفل ها رو کمتر رفتم که تا ۲۰ خرداد دیگه نمی رم یا خیلی از دوستان که درخواست چیزهای مختلفی مثل ایمیل، کامنت و ... کرده بودن رو بی پاسخ گذاشتم.
البته کار سازنده ای مثل درس ارزشش رو داره!
تصمیم بزرگ
می خواهم به هر قیمتی که شده معدل ۲۰ رو به وجود بیارم!
اینجانب پویا پاک نژاد فرزند منصور معدل کتبی دیپلم ۲۰ را دارم.

التماس دعا
و اولینشون هم مادرمه! البته مادرم معلم خیلی های دیگه هم هست(معلم کلاس اول دبستان) ولی جدای از اون خیلی چیزها رو به من یاد داده.
برای همه ی معلم هایی که شمارشون رو داشتم متن زیر رو پیامک کردم(اول از همه برای مادرم).
بعد از این همه باران که در این مدت بارید، چشم هایم شسته و شد و جور دیگر می بینم.
شاعر می گوید واژه را هم باید شست، حالا که چشمانم شسته شده می بینم قبل از اینکه بارانی از آسمان ببارد و دلی، چشمی و واژه ای شسته شود شما خود معلم بودید و نیازی نیست که بگوییم واژه باید خود معلم باشد، خود عشق باشد.
همه ی زحماتتان را سپاس
هفته معلم مبارک - پویا پاک نژاد
واقعا دم همشون گرم و خدا رو شکر!
این متن رو اینجا نوشتم برای معلم هایم تا شاید بتوانم ذره ای از زحماتشان را سپاس بگویم.
چه بهاری، چه بارشی!
میگم امسال عجب بهاریه! من اسمش رو گذاشتم بهار عاشقان. همش بارندگیه، شاید هم به خاطر اینکه سال گاوه این طور شده!
ولی من میدونم که عاشق ها موقع بارندگی چه حالی دارن.
به هر حال امیدوارم امسال، سالی پر از آرامش، سلامتی، روانی، ثروت و مهم تر از همه فراوانی باشه. طبیعت که با فراوانی امسال از ما استقبال کرد(اون از جنگل های سرسبز نوروز و این هم از بارش های بهاری)
برای خودم بیشتر از همه امسال موفقیت تحصیلی و فراوانی نمره رو از خدا میخوام!
بارون که میباره این شعر سهراب نا خود آگاه از ذهنم عبور میکنه:
چشم ها را باید شست، جور دیگر باید دید.
واژه ها را باید شست .
واژه باید خود باد، واژه باید خود باران باشد.
چترها را باید بست.
زیر باران باید رفت.
فکر را، خاطره را، زیر باران باید برد.
با همه مردم شهر ، زیر باران باید رفت.
دوست را، زیر باران باید دید.
عشق را، زیر باران باید جست.
زیر باران باید بازی کرد.
زیر باران باید چیز نوشت، حرف زد، نیلوفر کاشت
باران که بارید به یاد من هم باشید - التماس دعا

این عبارت روی سنگ قبر یک کشیش انگلیسی در کلیسای وست مینستر نوشته شده است:
جوان و آزاد که بودم، تصوارتم هیچ محدودیتی نداشتند و در خیال خودم می خواستم که دنیا را تغییر بدهم. پیرتر و عاقلتر که شدم فهمیدم که دنیا تغییر نمی کند، بنابراین توقعم را کم و به عوض کردن کشورم قناعت کردم.
ولی کشورم هم نمی خواست که عوض شود.
به میانسالی که رسیدم، آخرین توانایی هایم را به کار گرفتم که فقط خانواده ام را عوض کنم، ولی پناه بر خدا! آنها هم نمی خواستند عوض شوند.
و اینک که در بستر مرگ آرمیده ام، ناگهان دریافته ام که: اگر فقط خود را عوض می کردم، خانواده ام هم عوض می شد و با پشتگرمی آنها می توانستم کشورم را هم عوض کنم و چه کسی می داند، شاید می توانستم دنیا را هم عوض کنم.
من هم باید از خودم شروع کنم!
موسیقی وبلاگ را عوض کردم!
اگر به من بگن که بین همه ی موسیقی هایی که گوش دادی کدوم رو از همه بیش تر دوست داری قطعا یکی از کارهای گروه شمس رو میگم! و به نظرم زیبا ترینش همینه که جدیدا برای وبلاگ گذاشتم!
صدای فوق العاده حمیدرضا نوربخش با سرپرستی کیخسرو پورناظری و موسیقی که پورناظری ها ساخته و پرداخته اند با غزلی زیبا از حضرت مولانا حس خاصی به من می دهد که وصف نا پذیر است!
عاشق این آهنگم! امیدوارم شما هم لذت ببرید!
نام غزل: ای با من و پنهان چو دل (برای دیدن متن کامل غزل کلیک کنید.)
سهراب سپهری:
زير بيدي بوديم
برگي از شاخه بالاي سرم چيدم،
گفتم: چشم را باز كنيد،
آيتي بهتر از اين می خواهید؟!
۳ ،۴ روز از نوزوز امسال را به طور کاملا اتفاقی به منطقه فوق العاده ای از اطراف تنکابن رفتیم! که حاضرم با تمام ۱۳ روز از تمام این ۱۸ تا نوروزی که در عمرم دیده ام عوض کنم. با خانواده ای سه نفره آشنا شدم که از دوستان مادرم بودند و از ناب ترین اشخاصی بودند که تا به حال دیده بودم. افراد فوق العاده ای بودند، من واقعا دوستشان دارم. بدون اغراق این سه نفر از طبیعت آنجا فوق العاده تر، بکرتر و ناب تر بودند.
به نظرم جای تمام کسانی که می شناسم و نمی شناسم خالی بود. و می خواهم یک خاطره از آنجا، گلچین چند عکس(در ادامه مطلب و همین عکس بالا) و یک موسیقی که به من هدیه دادند را با شما سهیم بشوم!
امیدوارم که شما هم از لذت ببرید!
و برای دیدن خاطره ای که می خوام باهاتون سهیم بشم روی این لینک کلیک کنید.
عاشق که شدم
دنیا یه بادکنک بزرگ قرمز شد و هوا رفت
آنقدر بالا و بالاتر رقت
که به خورشید چسبید و ترکید
حالا مواظبم که دفعه بهد که عاشق شدم
یه نخ سر دنیا ببندم
که خیلی بالا نره
می ترسم این بار هم یا گمش کنم یا بترکه!
(شل سیلور استاین)
اصل ماجرا:
بالاخره بعد از مدتها انتظار چیزی که اصلا انتظارش را نمی کشیدم رخ داد!
![]()
![]()
![]()
البته یه وقت فکر نکنین ناراحتم! نه نه! اصلا! فکرش رو هم نکنین! حتما مصلحت این بوده! نه نه اینها هم گریه شوقه!
آخه مگر می توانم خوشحال باشم! مگر نمیدانید که اسم من در اسامی پذیرفته شدگان در مرحله اول المپیاد زیست شناسی نبود! پس چگونه در ذهن خود می پندارید که من نباید بگریم؟!
عجب! البته ما خدا را شکر می کنیم! حقیقتا رویمان نمی شود که شکرش نکنیم! ولی می توانم به او بگویم که مقداری از وی دلگیرم! البته امیدواریم ناشکری محسوب نشود!
البته از حق نگذریم ما به خاطر بودنمان باید که پروردگارمان را شکر بگوییم! ولی چه کنیم! جوانیم و نادان! آخر کسی نیست که گوید:"پسر جان قبول نشدن در المپیاد که مهم نیست! خدا را شکر کن که تنت سالم است!" حال که می اندیشم پی می برم که همان به که کسی نیست که این را بگوید!
مادر محترم برای دلداری دادنمان گفت:"پسرم! عزیزم! قشنگم! پویا جون! اینها که مهم نیست! در آینده اتفاقات بسیار بدتری می افتد!" جالب است! نه؟! برای دلداری داشت من را از آینده نا امید می کرد!
البته خدا را شکر!
علی آقا می گفت زمانی که چند نفر به ما هدیه ای می دهند گاهی اشخاصی که بسیار برای ما مهم هستند و خیلی دوستشان داریم اگر کم ارزش ترین چیزها را به بدهند بازهم ما خوشحالیم و از آن چیز به شکل خاصی مراقبت می کنیم! همیشه هم همین مثال رو میزنه و میگه: اگر از یار چوب کبریت سوخته هم بگیریم می رویم توی جاهای خاصی ازش مراقبت می کنیم و سعی می کنیم آسیبی نبینه و دلیلش هم اون چیزه نیست اون کسیه که این رو داده!
البته جملات علی آقا خیلی بهتره و من به زبون خودم نوشتم ولی یه جمله هست که هر وقت در این مورد صحبت میکنه میگه و اون هم اینه که: "به دست دهنده نگاه کنیم!"
| ای دوست شکر بهتر یا آنک شکر سازد |
خوبی قمر بهتر یا آنک قمر سازد | |
|
ای باغ توی خوشتر یا گلشن گل در تو
|
یا آنک برآرد گل صد نرگس تر سازد | |
|
ای عقل تو به باشی در دانش و در بینش
|
یا آنک به هر لحظه صد عقل و نظر سازد | |
|
ای عشق اگر چه تو آشفته و پرتابی
|
چیزیست که از آتش بر عشق کمر سازد | |
|
بیخود شده آنم سرگشته و حیرانم
|
گاهیم بسوزد پر گاهی سر و پر سازد | |
|
دریای دل از لطفش پرخسرو و پرشیرین
|
وز قطره اندیشه صد گونه گهر سازد | |
|
آن جمله گهرها را اندرشکند در عشق
|
وان عشق عجایب را هم چیز دگر سازد | |
|
شمس الحق تبریزی چون شمس دل ما را
|
در فعل کند تیغی در ذات سپر سازد |
مولانا
البته یه چیزه دیگه هم که میگه اینه که اگر ما چیزی رو می خوایم و بهش نمی رسیم حقیقتا اون رو نمی خواستیم! فکر کنم من هم باید برم در ناخود آگاهم جستجو کنم که چرا نمی خواستم المپیاد قبول بشم؟!
البته خیلی هم مهم نیست! به قول حاج مهدی نیازاده که در یکی از پست هاش نوشته بود(البته به قول قرآن):
(( فَعَسَی اَن تَکرَهوا شیئاً و یجعلَ اللهُ فیهِ خَیراً کثیراً ))
چه بسا چیزی را ناپسند می دانید ، در حالی که خداوند در آن خیر فراوان قرار داده است .
البته یه چیزه دیگه هم که خیلی به نظرم مهمه اینه که اینقدر به یه چیزی گیر ندیم و خیلی روان در عین حال که استفاده لازمه رو از وقایع می کنیم بگذریم!
این بیت رو هم همین جوری می نویسم! باشد که ما هم از خاصان درگاهش باشیم!
اسامی پذیرفته شدگان مرحله او المپیاد ریاضی
موقعی که داشتم بین ۳۱۵ نفر قبولی المپیاد فیزیک اسم بابک رو پیدا می کردم پاهام ملرزید اونم پشت تلفن به من می گفت: "عجله کن٬ زود بگو من قبول شدم یا نه" یه لحظه ناامید شدم گفتم نکنه امسال هم قبول نشه تقریبا بغض کرده بودم که یهو دیدم نفر ۲۰۱ بابک علی یاری هست و اینقدر خوشحال شدم که نگو! یاد اون روزها افتادم که تا صبح بیدار میموندیم و المپیاد میخوندیم! مبارکش باشه خیلی خوشحال شدم! واقعا حقش بود! به گرفتن طلا!
بعد که بهش گفتم دنبال اسم بقیه بچه ها گشتم جی جی٬ اسی٬ رضا و ... از رفقیای سروش و مفید ۳ فقط بابک فیزیک قبول شده بود! البته همه ی دوستای مفید۲ ایی قبول شده بودن مثل رضا که توی نجوم ۲سال پیش نقره جهانی گرفت!(رضا امسال هم شرکت کرد! امیدوارم باز هم مدال جهانی بیاره!) البته موقعی که اسم ها رو نگاه کردم دیدم خیلی از رفقای دوران دبستان و راهنمایی قبول شدن ولی هیچ نشونی ندارم ازشون که بهشون تبریک بگم! مثل: سیاوش٬ میکائیل٬ سروش٬ محمد حسین و ...
بعد رفتم سراغ بچه های قبول شده در المپیاد ریاضی! اصلا حواسم به حسین و مصطفی نبود و فقط داشتم دنبال اسم بچه های سروش می گشتم! مثل:ارسلان و حاجی! و اونا قبول نشده بودن! پیش خودم گفتم مهم نیست! ارسلان که رفت کانادا و حاج احمد هم ان شاء الله المپیاد شیمی قبول میشه! ولی همین طور که داشتم میگشتم چشمم خورد به نفر ۴۶۵ دیدم نوشته مصطفی عاملی اونقدر خوشحال شدم! سریع زنگ زدم به بابک و یه بار دیگه بهش تبریک گفتم و سریع شماره مصطفی رو گرفتم! اون هم موقعی که شنید مثل بابک خیلی خوشحال شد و اون هم مثل بابک از اعلام نتایج خبر نداشت! بازم خدا رو شکر که تونستم دل دو نفر رو شاد کنم! البته المپیاد ریاضی هم مثل المپیاد قیزیک اسم آشنا زیاد توش بود از بچه های راهنمایی و دبستان ولی حیف که هیچ خبری و نشونی از اونها ندارم و گرنه خیلی دوست داشتم به اونها هم تبریک بگم!
به هر حال به همه ی دوستان المپیادی خسته نباشید میگم و برای همشون آرزوی موفقیت! امیدوارم همگی پذیرفته شدگان مدال طلای جهانی بگیرند!(از دنیا که کم نمیاد! مگه نه؟!) به هر حال هر کس که قبول شده و نشده قطعا خیر بوده و باید خواست خداوند متعال و مهربان را پذیرفت!
امیدوارم که من هم نیز در المپیاد زیست شناسی قول شوم!
عبارت نیرو بخش: الحمدلله من در مرحله اول المپیاد زیست شناسی قبول هستم! و ان شاء الله مدال طلای المپیاد را دارم! توکل به خدا! من هرچی دلم بخواد میگم ولی هر چی که اون بخواهد میشه!
در آخر هم یه شعر از سهراب مینویسم:
زندگی خالی نیست
مهربانی هست٬ سیب هست٬ ایمان هست
آری آری تا شقایق هست زندگی باید کرد
التماس دعا - پویا

آخرین متن من
آوا
قرچ، قرچ، قرچ،... صدای فشرده شدن ماسه ها زیر پایم باعث آرامش من شده بود.
آن شب بطوری در فکر فرو رفته بودم که متوجه گذر زمان نشدم.
به دور و برم نگاهی کردم.
اولین باری بود که طلوع خورشید را می دیدم.
آرام آرام از زیر دریای سراسر آبی، سر خود را بالا می آورد.
قو، قو، قو،...صدای مرغان دریایی را می شنیدم.
تنهایی و سکوت حاکم بر طلمت باعث غرق شدن من در افکارم شده بود.
کیش، کیش، کیش،... صدای برخورد امواج به ساحل، مرا از آن حس غریب تنهایی رها می کرد.
من، موجها، طلوع خورشید و صدای مرغان دریایی در پهنه ی هستی حرکت می کردیم. و هر کدام با آوای خودمان آهنگ زندگی را میزدیم.

نام این داستان الفبا است اگر تمایلی بزای خواندن این استان دارید بر روی ادامه ی مطلب کلیک کنید.
ابتدا داستان۱ را بخوانید در صورت نا مفهوم بودن برای رویت توضیحات بر روی ادامه مطلب کلیک کنید.