|
آن که بی باده کند جان مرا مست کجاست؟!
|
تا که قانون عرب بر جای مهر آریاست
زادبوم ما اسیر درد و نیرنگ و ریاست
تا که ضحاکان حکومت می کنند بر جای عشق
جای شادی بر عذار مادران باشد سرشک
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

-----------------------------------------------------
سلام!
نمی دونستم چی بنویسم. از طرفی امتحانها بود، از طرفی شرایط خانواده و از طرف دیگر الطاف سران حکومتی به من و بقیه دوستان! ترجیح دادم مثل همیشه که حرفهام رو با شعر می زنم این بار با یک شعر حرف دلم رو بیان کنم. البته این بار شعرش نه برای خودمه، نه برای مولانا، نه برای سهراب سپهری و نه برای ...
شعرش رو یکی از داییم هام گفته که هم حق پدری به گردنم داره هم مادری و هم استادی، فکر نمی کنم در کل هستی و کاینات کسی رو به اندازه دایی امیر دوست داشته باشم!
التماس دعا
می روم بالا تا اوج
من پر از بال و پرم
راه می بینم در ظلمت
من پر از فانوسم
من پرم از نورم و شن
و پر از دار و درخت
پرم از راه
از پل
از رود
از موج
پرم از سایه برگی در آب
چه درونم تنهاست
سهرب سپهری

| من به سوی باغ و گلشن می روم | تو نمیآیی میا من می روم | |
| روز تاریک است بیرویش مرا | من برای شمع روشن می روم | |
| جان مرا هشتهست و پیشین می رود | جان همیگوید که بیتن می روم | |
| بوی سیب آمد مرا از باغ جان | مست گشتم سیب خوردن می روم | |
| عیش باقی شد مرا آن جا که من | از برای عیش کردن می روم | |
| من به هر بادی نگردم زانک من | در رهش چون کوه آهن می روم | |
| من گریبان را دریدم از فراق | در پی او همچو دامن می روم | |
| آتشم گر چه به صورت روغنم | و اندر آتش همچو روغن می روم | |
| همچو کوهی می نمایم لیک من | ذره ذره سوی روزن می روم |
مولانا
دزده چون جان می روی٬ اندر میان جان من
سرو خرامان منی٬ ای رونق بستان من
چون می روی بی من مرو٬ ای جان جان٬ بی تن مرو
وز چشم من بیرون مشو٬ ای شعله ی تابان من
هفت آسمان را بردرم وز هفت دریا بگذرم
چون دلبرانه بنگری در جان سرگردان من
نا آمدی اندر برم٬ شد کفر و ایمان چاکرم
ای دیدن تو دین من٬ وی روی تو ایمان من
بی پا و سر کردی مرا٬ بی خواب و خور کردی مرا
سر مست خندان اندر آ٬ ای یوسف کنعان من
از لطق تو چون جان شدم٬ وز خویشتن پنهان شدم
ای هست تو پنهان شده در هستی پنهان من
گل جامه در از دست تو٬ وی چشم نرگس مست تو
ای شاخه ها آبست تو٬ وی باغ بی پایان من
یک لحظه داغم می کشی٬ یک دم به باغم می کشی
پیش چراغم می کشی٬ تا وا شود چشمان من
ای جان پیش از جانها٬ وی کان پیش کانها
ای آن پیش از آن ها٬ ای آن من ای آن من
منزلگه ما خاک نی٬ گر تن بریزد باک نی
اندیشه ام افلاک نی٬ ای وصل تو کیوان من
مر اهل کشتی را لحد در بحر باشد تا ابد
در آب حیوان مرگ کو ای بحر من٬ عمان من
«حضرت مولانا»
چه در باجه یک بانک
چه در زیر درخت
سهراب سپهری

|
|
حضرت مولانا

سلام!
۵شنبه هفته ی آینده(۳ بهمن ۱۳۸۷) المپیاد(مرحله اول زیست شناسی) دارم!
فکر کنم نتونم دیگه on(آنلاین) بشم! ولی به دعای شما ها محتاجم!
من خودم موقع دعا و مناجات و خیلی وقت های دیگه همین غزل بالا رو می خونم! حس خوبی بهم میده! شما هم امتحان کنید!
التماس دعا - پویا
بجز عشق بجز عشق دگر کار نداریم
درین خاک درین خاک درین مزرعه پاک
بجز مهر بجز عشق دگر تخم نکاریم
چه مستیم چه مستیم از آن شاه که هستیم
بیایید بیایید که تا دست برآریم
چه دانیم چه دانیم که ما دوش چه خوردیم
که امروز همه روز خمیریم و خماریم
مپرسید مپرسید ز احوال حقیقت
که ما باده پرستیم نه پیمانه شماریم
شما مست نگشتید وزان باده نخوردید
چه دانید چه دانید که ما در چه شکاریم
نیفتیم برین خاک ستان ما نه حصیریم
برآییم برین چرخ که ما مرد حصاریم
حضرت مولانا




... زندگی تر شدن پی در پی،
زندگی آب تنی کردن در حوضچه "اکنون" است.

