تبليغاتX
یادداشت های من - غزل ۳۸۳ - دزدیده چون جان میروی اندر میان جان من ...
آن که بی باده کند جان مرا مست کجاست؟!

دزده چون جان می روی٬ اندر میان جان من
سرو خرامان منی٬ ای رونق بستان من

چون می روی بی من مرو٬ ای جان جان٬ بی تن مرو
وز چشم من بیرون مشو٬ ای شعله ی تابان من

هفت آسمان را بردرم وز هفت دریا بگذرم
چون دلبرانه بنگری در جان سرگردان من

نا آمدی اندر برم٬ شد کفر و ایمان چاکرم
ای دیدن تو دین من٬ وی روی تو ایمان من

بی پا و سر کردی مرا٬ بی خواب و خور کردی مرا
سر مست خندان اندر آ٬ ای یوسف کنعان من

از لطق تو چون جان شدم٬ وز خویشتن پنهان شدم
ای هست تو پنهان شده در هستی پنهان من

گل جامه در از دست تو٬ وی چشم نرگس مست تو
ای شاخه ها آبست تو٬ وی باغ بی پایان من

یک لحظه داغم می کشی٬ یک دم به باغم می کشی
پیش چراغم می کشی٬ تا وا شود چشمان من

ای جان پیش از جانها٬ وی کان پیش کانها
ای آن پیش از آن ها٬ ای آن من ای آن من

منزلگه ما خاک نی٬ گر تن بریزد باک نی
اندیشه ام افلاک نی٬ ای وصل تو کیوان من

مر اهل کشتی را لحد در بحر باشد تا ابد
در آب حیوان مرگ کو ای بحر من٬ عمان من

«حضرت مولانا»

+ نوشته شده در  87/12/20ساعت   توسط پویا پاک‌نژاد  |